یک قطره اشک   

با لب‌های خشکش  لبخندِ ریزی زد و توی دلش گفت: بی‌بی کجایی ببینی که این دفعه، عطش بُردَتم؛ آخه هر وقت بی‌بی می‌دیدش که حال نداره، بهش می‌گفت: چی شده عباس؟ روزه بُردَتِت؟،  اونم فوری خودش رو صاف و صوف می‌کرد و میگفت: نه بی‌بی فقط یه کم تشنمه.
راننده که معلوم بود دم اذونی نای حرف زدن نداره آروم گفت: ایستگاه حسینی، نبود؟
عباس کلش رو از لای جمعیت آورد بیرون و گفت: چرا پیاده می‌شم....
اتبوس نگه داشت و عباس رفت پایین؛ خونه شون آخرای کوچه بود، اون سری که می‌خورد به شهید کوثری؛ باید طول کوچه رو پیاده می‌رفت.
وقتی وارد کوچه شد، مثل همیشه اولین صدایی که به گوشش خورد، صدای تلویزیون صمد آقا بود، این دفعه داشت ربنا پخش می‌کرد، عباس هم زیر لب شروع کرد به ربنا گفتن و راه افتاد.
به وسط‌های کوچه که رسید یاد آقا جون خدا بیامرز افتاد، هر وقت تو راه خسته می‌شد، می‌گفت: این کوچه حسینی کوچه پر برکتیه ، ماشاالله تمومم نمی‌شه.
قدمهاش رو تندتر کرد تا سر اذون برسه خونه، اما چند قدمی که برداشت تشنگی امون نداد، از عطش ضعف کرده بود و نای راه رفتن نداشت، کنار کوچه نشست و تکیه داد به دیوار.
صدای ضعیف الله‌اکبر که از پنجره‌ی نیمه باز بالا سرش بیرون می‌اومد آرومش کرد، چشمهاش رو بست، سرش رو گذاشت روی زانوهاش و سراپا گوش شد تا موذن زاده براش اذون بگه.
اذون که تموم شد چشم‌هاش رو باز کرد، سرش رو آورد بالا تا از جاش بلند بشه، که نگاهش افتاد به نوشته‌ی سبز رنگ روی دیوار روبرو، نوشته بود سلام بر حسین(ع).
قطره اشکی از گوشه چشمش روی صورتش غلتید، بلند شد و رفت جلو، دستش رو گذاشت روی اسم حسین و شروع کرد به گریه کردن، چند لحظه طول کشید تا پهنای صورتش غرق آب بشه و لب‌های خشکش نمناک.
اشک‌ها تموم‌شدنی نبودن، انگار اومده بودن تا عباس با اون‌ها روزش باز کنه، اون هم لب از لب باز کرد و گفت: فدای لب تشنت بشم آقا؛ و با یک قطره اشک روزش رو افطار کرد.

* پینوشت ها:

اول: بسم الله الرحمن الرحیم... یک بار ختم قرآن قبول باشه.

دوتا به آخر: تا عطر بهشت فاصله تنها یک نفس است.

یکی به آخر: بیا در دعایمان همه را یاد کنیم.

آخر: دوست من، من محتاج  دعای توام، فراموشم نکن.

 

لینک
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفی

   من خوابم حسین جان   


آخرین روز... آخرین کار... آخرین گروه... آخرین ماشین... و آخرین حسین.

کنار حسین روی صندلی جلو نشسته بودم، سرم رو برگردوندم تا برای آخرین بار هم سفرهام رو ببینم.

مینی بوس پر بود، بچه ها سه نفری روی صندلی ها  نشسته بودند و چند تایی هم کف ماشین. وقتی به چهره هاشون نگاه میکردم لذت تنها احساسی بود که توی دلم شیرینیش رو میفهمیدم؛ لباسهای خاکی، چهره های خسته، موهای از غبار سفید و لبهای خشکیده.

صدرا روی صندلی آخر نشسته بود و داشت نوحه میخوند و بچه ها که خستگی بعد از کار توی صورت هاشون پیدا بود با احساسی عجیب، دستها رو جلو میآوردند، سینه میزدند و لبهای از عطش خشکشون ذکر "یا حسین" گرفته بود.

این آخرین و آخرین گروهی  بود که از کار بر میگشت و این بچه ها آخرین جهادگرهای رضوان.

فقط نزدیکی به خدا... به خدا، فقط نزدیکی به خدا، این تنها دلیل حضور اونها بود و مگر میشد مادر حسین نبیندشان.

ما تقریبا ۹۰ نفر بودیم، صبح قبل از صبحانه مهدی گفت: امروز کار تعطیل ِ و فقط ۳۵ نفر برای تکمیل خونه ها  میرن "چاه داشی" و بقیه میمونن حسینه؛ اینها که بعد از یک روز کار سخت بی اونکه دستهاشون توانی داشته باشه اینطور عاشقانه برای حسین و ابولفضل سینه میزنند، همان ها هستند، همان سی و خروده ای نفر.

سرم رو برگردوندم و به جلو خیره شدم، به جاده ی خاکی روبرو، جاده ای که تنها خبر از انتهاش چند تا کوه بود، کوه هایی که از اونجا به اندازۀ چند تپه حقیر بودند. حسین هنوز کنارم نشسته بود، شال مشکی اش رو روی صورتش انداخته و سرش رو تکیه داده بود به شیشه؛ صبح که داشتیم می آمیدم توی کوچه دیدمش، نشسته بود کنار دیوار و سرش را گذاشته بود روی زانو هاش، رفتم جلو، پیش پاش نشستم و دم گوشش گفتم: حسین، خسته ای، نیا. سرش رو آورد بالا، توی چشمهام نگاه کرد و لبخند زد، بعد دستم رو گرفت و فشار داد، مثل  همیشه میخواست ثابت کنه هنوز دستهاش قدرت داره،... اما نداشت.

پیش خودم گفتم: حالا ببین داش حسین، از خستگی غش کردی و خوابت برده.

همین که توی دلم این رو گفتم، شال سیاه رنگش که اون روز کمی هم خاکی شده بود، به قدره یک باریکه آب خیس شد، دلم هوری ریخت و چشمهام از خجالت چشمهای خیس از اشک حسین، تر شد. سرم رو انداختم پایین و با خجالت این بار توی دلم گفتم: من خوابم حسین جان.


پی نوشت ها:

کلی به آخر: سورۀ مریم تمام شد و من در حسرت یک "قالَ کذلِک"  اَم.

اول: و هو الذی اَرسلَ الریاحَ بشرا ً بین َ یدی رحمةِ و انزلنا من السماءِ ماءً طهورا.

(سوره مبارکه فرقان، آیه ۴۵) ... این آیه، جواب استخاره بود.

دوم: حرفهای ته دلم را گفتم.

سوم: تا اینجا برای تو بود،  آخری  برای خودم است.

آخری: تمام سپاس از آن او که دلم به کسی غیر از او خوش نیست، که اگر به دیگران دل خوش بودم نا امیدم میکردند، تمام سپاس از او که نیازی به من ند اشت ولی گفت که دوستم دارد؛ پروردگارم، بهترین ِ من است.

همیشه: التماس دعا.

لینک
سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفی

   وَ الَیل ِ إذا سَجَی   

تو که میآیی انگار دستی بر چشمها میکشی، لالایی خواب میخوانی و همه میخوابند، من هم فوری با لالاییت خوابم میبرد...

زمانی کسی برایم گفت: وقتی همه خوابیدند تو باز لالایی میخوانی.
پرسیدم: دیگر برای که؟
گفت: آن دم برای دوستانت لالایی بیداری میخوانی و آرام دوستانت را بیدار میکنی.
و بعد گفت: دوستان ِ بیدارت در پناه تاریکی و آرامش تو به نور میرسند و آرام میگیرند.
خوشا به حالش...
خودش نفهمید، اما در دلش آرامش موج میزد و چشمانش رفاقت دورتان را لو میداد.

و خوشا به حالت، که تو را امین میدانند برای هم سخن شدن با خدایشان.
خوشا به حالت که مینشینی و محو تماشایشان میشوی.
چه دنیای قریبی ست، حالا نوبت آنهاست که برایت لالایی بیداری بخوانند و تو همدعایشان شوی.
ای مهربان تا به حال چند مروارید اشک از چشمها فرو افتاده است و تو دیده ای؟
تا به حال چند "
الهی العف، الهی العف، الهی العف" شنیده ای؟
خوشا به حالت، تو هم نوایی ِ جبرئیل و تازه رسول اسلام را وقت گفتن: " اقرأ باسم ربک ا لذی خلق" شنیده ای.
تو نجوای "
الهی لاتکلنی الی نفسی طریفة عینا ابدا" ی حبیب اله العالمین، محمد(ص) را در خرابه ای بیرون مکه شنیده ای.
حال علی (ع) وقت خواندن کمیل را دیده ای.
گمانم، فقط تو میدانی آن شب چه بر حسین(ع) گذشت.
تو میدانی قبر مادر زینب(س) کجاست.
تو میدانی مهدی فاطمه(عج) کجا به نماز ایستاده.
خوشا به حالت...

ای مهربانترین زمان، گفته ای دعایت کنم، اما تو که حالم را بهتر می دانی، تو که میبینی، خوابم.

ای شب ِ پوشاننده، تو پیش خدای آسمان و زمین، خیلی از من عزیزتری، دیده ام و شنیده ام که خدایمان به تو قسم خورده است، پس ای تاریکِ پاک، اگر یادت نرفت در آرامشت، وقتی همه ی چشمها بسته است و چشم تو باز، لالایی بیداریت را در گوش سنگینم بخوان، تا انشاءالله بیدار شوم؛ آن لحظه مطمئن باش بنده ی حقیری را در آستان پروردگارش، دعا گوی خود کرده ای.


*پی نوشت ها:

اول: تلنگر نوشته بالا وقت خواندن نهمین نظر مطلب قبل زده شد... خودش میداند.

دوم: امروز از کسی جوراب خریدم که، آرزویش داشتن فرزندی سالم و صالح بود، دعایش  کنید، به حق دعای ذکریا، دعایش کنید.

سوم: رسیده ام به " کهیعص * ذکرُ رَحمة عَبدهُ ذکریا * إذ نادی ربهُ نداءً خفیا " و این گونه سوره ی مریم آغاز شد.

یکی به آخر: مشهد... توی اتوبوس... فاتحه خواندیم... فال گرفتیم... حافظ مثل همیشه به شوقمان آورد و گفت:

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی             که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری مستی همه بر خاتم توست        کس نداست که آخر به چه حالت برود

 حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی         بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

آخر: ای دوست... در قنوت نمازت دعایم کن.

لینک
پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦ - مصطفی

   یا رَبی... (بخش دوم)   

جایی نوشته بود و از او خوانده بودم که: وقتی چشمهایم را می بندم، روی تختم دراز می کشم، زیر لب زمزمه میکنم و منتظر خواب می شوم، احساس خوبی دارم؛ نوشته بود: لحظات و حال هوایی که آرامم می کند، خدا کند که از دستش ندهم.

اما ننوشته بود که چه زمزمه میکند...

روی پهلوی راست غلتی زد و آرام زیر لب شروع به زمزمه کرد:

خیلی وقتها یادم میرود که تو را شاکر باشم.

یادم میرود تو را شاکر باشم برای پدر و مادرم.

یادم میرود تو را شاکر باشم برای برادر و خواهرم.

یادم میرود تو را شاکر باشم برای دوستانم.

یادم میرود تو را شاکر باشم برای وجود خودم.

شاکر برای همین چشم.

برای همین دست.

برای همین زبان.

همین زبانی که دارد میگوید: یادم میرود...

 و بیش از همه، این را یادم می رود، تو را شاکر باشم برای آنکه:

تویی که توبه پذیر مهربانی، خدای منی.

تویی که پوشاننده خطایی، خدای منی.

تویی که خدای گنهکارانی، خدای منی.

تویی که سختی به دست تو بر طرف میشود، خدای منی.

توی که بر گناهان بسیار من صبوری، خدای منی.

تویی که از خودم بر خودم مهربانتری، خدای منی.

تویی که با قطره اشکی راضی میشوی، خدای منی.

تویی که باران رحمتت بر سرم جاریست، خدای منی.

تویی که سریع الرضایی، خدای منی.

و تویی که رب العالمینی، رب منی.

یا ربی... من...

در باور ندارم، در قلبم نمیگنجد که تو لحظه ای من را یاد نکنی و من اینگونه بی یاد تو ام.

الها، بیا و بازهم با قطره اشکی بر من ببخش، که این بار هم دستانم خالی، چشمانم پر اشک و سرم پایین است.

و تو میدانی که جز این دست خالی و چشم پر اشک هیچ ندارم.
 

 والسلام
 
*پی نوشت ها:
 
اول: روزها میگذرد، حادثه ها می آید...
 
دوم: آقای مهربان خیلی زود دوباره من حقیر را طلبیدند.
 
یکی به آخر: ما انسان را خلق کردیم و از وسوسهای نفس او آگاهیم و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم (سوره ق)
 
آخر: همیشه، مخصوصا این روزه ها و مخصوصا از چند ساعت پیش، خیلی محتاج دعایت هستم.
 
بعد از آخر: عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی    عشق داند که در این دایره سرگردانند 
 
 
لینک
پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ - مصطفی

   شاید همین نفس... (بخش اول)   

بسم الله الرئوف الرحیم

ایاک نعبد را گفته بود وقتی رسیدم؛ با چشمهای بسته روی تختش دراز کشیده بود و...
این بار هم فکر نمیکردم که او باشد، پیش از اینها خیلی از من سراغ نمی گرفت، من هم گمان نمیکردم که اینقدر با هم دوست باشیم و او اینقدر مرا یاد کند، چند هفته ای از آغاز زندگی جدیدم گذشته است و این چندمین باریست که او مرا یاد میکند.
روزهای پشت سر و روزهای پیش رو حال و هوای عجیبی دارم، حالا که از دنیای مادی رخت بسته ام، گمان میکنم که به حضرت دوست نزدیک ترم و این آرامم میکند، اما گاهی خیلی مضطرب میشوم، نمیدانم نامه اعمالم چگونه است، نمی دانم از دنیا برای خودم چه پیش فرستاده ام، از حساب اعمالم میترسم، میترسم که خدا مرا از خوبانش دور کند، میترسم از رحمتش دور بمانم.
امروز حال و هوایم خوش نبود، داشتم فکر و خیال بد میکردم که کسی آمد و گفت: "خوشا به حالت، دارند برایت فاتحه می فرستند." یک دفعه دلم از افکار بد خالی شد و آنقدر خوشحال شدم که یادم رفت بپرسم کیست؟، فقط گفتم: "اجازه دارم بروم ببینمش؟"، و او گفت: "سلام من را هم برسان، که دوستت از دوستان خوب خداست."
ایاک نعبد را گفته بود وقتی رسیدم، با چشمهای بسته روی تختش دراز کشیده بود و داشت مهربانانه برایم فاتحه می خواند.

 ادامه در پست بعد.

پی نوشت ها:

اول: شاید همین نفس ... آخرین باشد.

دوم: نوشته بالا، متبرک به هوای حرم آقایم رضاست.

یکی به آخر: صلو علی النبی.

آخر: دوستی گفت: "در قنوت، دوستانم را به نام دعا میکنم." و این منم آن محتاج به دعایت، که شاید ساعتی دیگر مرا محتاج به فاتحه ات دریابی.

لینک
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ - مصطفی

   شیرین ترین آرزو   

قدش کوتاه تر از همه بود، پشت همه روی پا ایستاده بود و سرا پا گوش شده بود، منتظر بود تا عمو برای او نیز خبر خوشی بدهد...
با خود گفت: نکند آقا مرا نگفته باشد، نکند چون كودك و نا بالغ هستم
مقصود نباشم.
جلو آمد، نزد عمويش ایستاد، سر بلند کرد، چشمانش را به لبهای عمو دوخت و عرض كرد:
« عمو جان من هم
فردا كشته مى‏شوم؟ »
گویا
عزیز دل پیامبر کودک شده بود و میخواست دوباره هم بازی برادرش شود، حسین باز دلتنگ روی حسن شده بود؛ پیش پای قاسم نشست، دستان کوچکش را به دست گرفت و فرمود: «مرگ در نزد تو چگونه است عزیز دلم؟»
قاسم عرض
كرد: « یا عَماه، از عسل شيرين‏تر است.»
ابا عبد الله وقتی این سخن را شنیدند گفتند: بله فرزند برادرم، ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى
شد.
و قاسم بی درنگ عرض کرد: الحمد الله.


ظهر داغی است، چند لحظه بیش نیست که پیکر علی را به خیمه برده اند، هنوز اشکها روی صورت پسر علی مرتضی جاری است.
قاسم نزد عمو میرود و اجازه میدان میخواهد، عمو نگاهش میکند، زرهی به تن ندارد، کلاه خودی روی سرش نیست، آخر این کودک مانند ماه را چگونه اذن میدان دهد.
عمو اجازه نداد و چشمان قاسم پر از اشک شد، سر را پایین آورد و گریان شروع به بوسیدن دستهای عمو کرد، این همان دستهایی است که زهرای بتول بر آن بوسه می زد.
آنقدر بوسه زد و اشک ریخت که حسین بی تاب شد، آغوش باز کرد و فرمود:بيا فرزند برادرم، میخواهم
با تو خداحافظى كنم.
قاسم و حسین (ع) دست بر گردن هم انداخته بودند و دم به دم روی دو ماه نامناک می شد.
آه.... خورشید تو شاهد بودی که آن دو آنقدر در آغوش هم گریستند که وقتی قاسم عمو را رها کرد، نای راه رفتن نداشت؛ روی اسب نشست، ماه کفن
پوش هنوز از دیدگانش اشک می چکید.

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت          برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد
 

به مقابل سپاه دشمن رسید، ایستاد و فریادش این چنین بلند شد:
«اگر مرا نمى‏شناسيد من پسر حسن، سبط پيامبر
برگزيده و امين خدا هستم، اين مرد عمویم حسين است كه همچون اسير گرفتار شماست؛ خدا شما مردم را از باران رحمتش سيراب نسازد.»

میان او و دشمن جنگ در میگیرد، قاسم کودک است اما مانند پدر بزرگش علی(ع) دلیرانه نبرد میکند؛ گویا قرار است مانند علی هم شهید شود، ابن ملجمی شمشیر بالا میبرد و ضربتی بر سرش وارد می آورد... یا الله... قاسم به صورت بر زمین می افتد.

عمویش مضطرب بر در خیمه ایستاده، گویا منتظر است، ناگاه صدایی در فضا پر می شود، یا عماه.... آری این قاسم است که بی جان عمو را صدا می زند و حسین(ع) با شتاب خود را به او میرساند.
دید دشمن دور پیکرش جمع شده اند و نا نجیبی میخواهد سر از بدنش جدا کند، فوراً جلو رفت و با ضربتی دست از بدن آن ملعون جدا نمود، او از جای بلند شد تا فرار کند اما زیر سم اسبان لشکر هراسان کوفه که برای نجات جان بی مقدارش آمده بودند به درک واصل شد.
آسمان از غبار تاریک شده، گویی شب است، شبی تاریک که ماهش غرق خون روی زمین افتاده.


غبارها فرو نشست...
ابا عبد الله به کنار بدن قاسم آمد، وقتی نگاهش به پیکر تپیده در خون آن دُردانه که از درد پای بر زمین میکشید افتاد، زنوانش سست شد، کنارش نشست، سر قاسم را در آغوش گرفت و با صدای لرزان گفت:
«چقدر برای عموى تو ناگوار است كه فرياد
كنى، عموجان بگويى و من نتوانم به حال تو فايده‏اى برسانم، يا وقتى كه به بالين تو مى‏آيم كارى از دستم بر نيايد»

میبینی خورشید؟ باز حسین و قاسم در آغوش یکدیگرند، باز این کودک شیرین روی سینه عمو آرام گرفته؛ اما این بار جان در بدن ندارد تا دستان کوچکش را دور گردن عمو حلقه کند.

پسر فاطمه بر پیشانی سرخش بوسه میزند و آرام میگوید: عمو جان شیرین ترین آرزویت مبارک.

لینک
جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦ - مصطفی

       

« رضوان » قرار است گنجينه‌اي باشد از آثار علمي و ادبي نويسندگان وبلاگ، درد دل‌ها، دست‌نوشته ها و لينك‌هايي كه با محوريت ماه مبارك رمضان تأليف يا تدوين شده‌است.

« رضوان » در ماه مبارك رمضان فعال است و بعد از عيد سعيد فطر، فعاليت آن متوقف و فقط به صورت بايگاني مطالب باقي خواهد ماند.

« رضوان » بهانه‌اي است تا در اين شهر رنگارنگ، بيش از پيش با ماه مبارك مأنوس شويم.

اینجا « رضوان » است

لینک
سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦ - مصطفی

   خوابی برای بیداری   

وقتی از جام بلند شدم گیج بودم، دستم رو به صندلی ها گرفتم و رفتم سمت عقب اتبوس، ته ماشین بچه ها 3 تایی رو صندلی ها نشسته بودند و همه خواب خواب...هوا تاریک بود و فقط چراغهای قرمز توی سقف قدری داخل رو روشن میکرد.

خستگی،، امونم رو بریده بود، پلکهام سنگین شده بودن و نمیتونستم چشم هام رو باز نگه دارم، خواستم برگردم برم سر جام بنشینم، اما پاهام حتی توان یک قدم دیگه رو نداشتن، روی صندلیهای دُر و برم هم جای نشستن نبود، تنها جای خالی کف اتبوس بود، چفیه ام رو انداختم کف ماشین و دراز کشیدم روش؛ شاید فقط 10 ثانیه طول کشید که هیچ چیز از اطراف احساس نکنم و خوابم ببره و برم به یه خواب شیرین.

 

وقتی چشم باز کردم هوا کاملا روشن شده بود، هنوز کمی گیج خواب بودم، از جام بلند شدم، چفیه رو برداشتم ورفتم سمت جلو.

بچه ها که همه بیدار شده بودن، دونه دونه سلام میکردن وصبح بخیر میگفتن، من هم از لبخندشون لبخند میزدم وجواب سلامشون رو میدادم؛ رسیدم کنار امین، دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم: چطوری حاجی؟، سرش رو برگردوند و مثل همیشه با لبخند گفت: سلام، خوبم؛ بعد قدری جا بجا شد و من کنج صندلی نشستم؛ کمی بیرون رو نگاه کردم و متعجب پرسیدم: رسیدیم؟، امین گفت: آره.

حالم عوض شد، از حرف امین خوشحال شدم و آروم زیر لب گفتم:...

به اینجا که رسید ساکت شد، بعد ِ چند لحظه سرش رو آورد بالا، با چشمهای پر از اشکش توی چشمهام نگاه کرد و گفت: فکر میکنی توی تمام عمرت چند بار غرق خواب میشی و وقتی چشم باز میکنی میبینی، رسیدی پیش کسی که دلتنگش بودی ؟

داشتم به چشمهاش که تا نیمه پر از اشک شده بود نگاه میکردم و زبونم بند اومده بود، نمیدونستم باید چی بگم.

اما حالا میخوام بهت بگم :خاطره ی تو برای من مثل صدای زنگ ِ، زنگی آروم و خوش صدا، زنگی برای بیداری که مستانه به خوابم میبره، خواب شیرین ِ کف اتبوس، خوابی نه مثل همیشه، خوابی برای بیداری، خوابی که وقتی ازش بلند میشم، میبینم که رسیدیم مشهد.

والسلام.

* پی نوشت ها:

اول: این چند وقت رو تهران نبودم، اگرم بودم، تو خودم نبودم، به خاطر همین ننوشتم، حالا هستم و میخوام بنویسم از روزهای پیش رو و روزهای دلنشین گذشته.

دوم: جواب کامنت: خواب، آره، اما نه روی صندلی.

سوم: سلام داش مجید، دفعه بعد خواستی بری، منم میام اون جای با صفا، چون سری قبل کلی حال کردیم... دوستِم اَبی.

چهارم: چند روز دیگه ماه رمضون میرسه، حاضر شدی که بریم مهمونی خدا ؟

یکی به آخر: پارسال روزهای آخر شعبان، با علی و سجاد و منصور ظهرها میرفتیم طواف، یادش بخیر.

آخر: سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند...

لینک
یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦ - مصطفی

   اشک   

اتوبوس خلوت است، همه روي صندليها نشسته اند و چند صندلي ديگر هم خالي مانده.
او کنار شيشه تنها نشسته است و کسي کنارش نيست، حال و هواي عجيبي دارد، دلش گرفته است، دلش تنگ است.
دلش پرسيد: اين چه بغضي است که همه وجودم را فرا گرفته؟
او  به کنایه گفت: ميبيني... ستاره ها ديگر پيدا نيست، آسمان ابري است ميخواهد باران ببارد.
دلش براي باريدن چشمانش تنگ شده بود... باورت ميشود دلش براي گريه کردن تنگ بود.
با دلش گفت: خيلي وقت است با هم گريه نکرده ايم، مکثي کرد و ادامه داد: خيلي وقت است فراموش کرده ایم که اشکها سبکمان ميکنند، خيلي وقت است فراموش کرده ایم اشکها برايمان بال پريدن ميشوند.
حالا دیگر چشمانش پر از اشک شده بود، وقتي پلک زد از گوشه چشمش قطره اشکي روي صورتش سرازير شد، با دستش اشک را پاک کرد اما صورتش دوباره با اشکي ديگر نمناک شد.



با دلش زمزمه کرد: بيا برويم مشهد؛ بيا برويم گوشه اي از خانه آقا بنشينيم و آرام و بي بهانه گريه کنم.
دلش گفت: برويم، آقا کريم تر از آن است که راهمان ندهد.
حرف دلش که تمام شد، چشمان پر از اشکش را بست، در گوشه اي از صحن گوهر شاد نشست و آرام و بي بهانه گريه کرد.
اتوبوس هنوز خلوت است، همه روي صندليها نشسته اند و چند صندلي ديگر هم خالي مانده.
او سر بر شيشه گذاشته و قطره هاي اشک از گوشه ي چشمان بسته اش آرام روي صورتش غلت ميخورند و روي پيراهنش ميفتند.

*پی نوشت ها:

1. نمی دونم چرا انقدر دیر شد، ولی به هر حال پیش اومد... شرمنده.

2. دلم برات خیلی تنگ شده.

3. بیایید واسه هم دعا کنیم.
.
.
.
یا علی
لینک
جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفی

   نوش جانت عزیزم (قسمت دوم)   

سارا با پیراهن سفیدش تمیزش کرد و بعد او را جلوی صورتش گرفت؛ وقتی داشت نگاهش میکرد عکس خودش را در چشم سارا دید.
خودش میگه: خیلی تمیز شده بودم، داشتم برق میزدم.
سارا ازش یه گاز میزنه.. از زبون خودش بشنوید جالبتره.
او مرا روی لبهایش گذاشت و یک گاز آبدار از من زد؛ شاید برایت عجیب باشد ولی این بار نه تنها درد نداشت، برایم خیلی هم لذت بخش بود، انگار مدتها بود که دلم منتظر این لحظه بود، این بهترین تقدیری بود که برای خودم تصور میکردم.

 


گفتم: چه جالب، بعدش چی شد؟
گفت: در انتظار گاز دوم بودم که صدایی بلند سارا را ترساند.
صدای چی؟
صدای باغبان بود که داشت از دور داد میزد که: اینجا چه کار میکنی بچه؟ بدو برو بیرون.
خوب؟
سارا خیلی ترسیده بود، اصلا نفهمیدم چطور شد، اما دیدم که روی چمنها افتاده ام و سارا دوان دوان از من دور میشود، دخترک ترسیده بود و بی اختیار من از دستش افتاده بودم.

الان چند روز است که روی این چمنها افتاده است، تفریحش این شده که حدس بزند فردا هوا چطور است؛ سرد است یا گرم؟ ابری است یا آفتابی؟ اصلا شاید کمی باران ببارد!
میپرسم :باد چطور؟، هنوز دوست داری باد نیاید؟
میگوید: همیشه میگویم: خدا کند باد نیاید تا سیبی نارس از شاخه نیفتد.
الان دوست داری هوا چطور باشه؟
منتظر آفتابم، تا هوا گرم شود و من زودتر بگندم.
بگندی؟
بله این طوری کود میشوم و برای درخت مفیدترم.
میپرسم: خوب آخرش که چه؟
میگوید: خدا را چه دیدی شاید بعدها دوباره سیبی سرخ شدم، دوباره سارا آمد و مرا چید، شاید این بار باغبانش مهربان بود، آمد دستی بر سر سارا کشید و گفت: نوش جانت عزیزم.
  
لینک
دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفی